تبليغاتX
صدای پای عشق
عشق زمینی عشق الهی

 

به سراغ من اگر می ایید

پشت هیچستانم

 

 

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می ارند از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی

است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

 

 

 

پشت هیچستان چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می اید

ادم این جا تنهاست

و در این تنها یی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

 

 

 

 

به سراغ من اگر می ایید

نرم و اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنها یی من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 0:44  توسط مریم_مریتا | 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است

که در انتها ی صمیمیت حزن می روید

 

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

 

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ان وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زود تر چیز ها را ببینیم

 

 

ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا اب شو مثل یک وازه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 

 

مرا گرم کن

( و یک بار هم در بیابان کاشان ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد ان وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 1:33  توسط مریم_مریتا | 
 

 

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد : سهراب؟

اشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر

شب خرداد به ارامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها

می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید

بالش من پر اواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی اب

اسمان هجرت خواهد کرد

 

 

باید امشب بروم

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

_ دختر بالغ همسایه

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند

 

 

 

چیز ها یی هم هست لحظه هایی پر اوج

( مثلا شاعره ای را دیدم

انچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

اسمان تخم گذاشت

و شبی از شبها مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)

 

باید امشب بروم

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به ان وسعت بی وازه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 21:7  توسط مریم_مریتا | 

خانه ی دوست کجاست؟)) در فلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها

بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

 

(( نرسیده به درخت))

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در ان عشق به اندازه ی پرها ی صداقت ابی است

می روی تا ته ان کوچه که او پشت بلوغ سر به در

می اورد

پس به سمت گل تنها یی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

(( خانه ی دوست کجاست))

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 23:4  توسط مریم_مریتا | 

در شبی  تاریک

که صدایی با صدایی در نمی امیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون الود

روی سنگی کند نقشی را و از ان پس ندیدش هیچ کس دیگر

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها

                                                                             خشکید

 

 

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد امد اوایش

 

 

 

ان شب

هیچ کس از ره نمی امد

تا خبر ارد از ان رنگی که در کار شکفتن بود

کوه: سنگین سر گردان خونسرد

باد می امد ولی خاموش

ابر پر میزد ولی ارام

لیک ان لحظه که نهخن های دست اشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند اغاز

رعد غرید کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی ان در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

 

 

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند باد خواهد بر کند از جای سنگی را

 

 

و باران هم

خواهد از ان سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین

سالها ان را نفرسوده است

کوشش هر چیز بیهوده است

کوه اگر بر خوشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد میماند

و نمیفرساید ان نقشی که رویش کند در یک  فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/07ساعت 18:40  توسط مریم_مریتا | 

 

حیف فردا که تموم کوچه ها و باغ ها سبزن

یه عالم پرنده اینجا از غم و غصه بلرزن

چه قدر خوبه دوباره روزای اخر اسفند

روی هر لبی بشونیم دو سه تا غنچه ی لبخند

دوباره بهار میاد و بازم اون حرف همیشه

((اگه دل خوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه))

روزای اخر اسفند همه جا صحبت عید

خوش به حال اون دلی که پیش گلها رو سفید

سر زمینمون اگر چه پر ادمای تنهاست

اما خونه ی قشنگ بهترین دلها ی دنیاست

خونه ی گل های نازی

که دست همو می گیرن

خونه ی شکوفه هایی که برای هم میمیرن

اینجا ادما اگر چه فکر لحظه های تازن

دلشون می خواد برای همه تازگی بسازن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 19:6  توسط مریم_مریتا | 

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است

مرغی سیاه امده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سر مست فتح امده از راه

این مرغ غم پرست

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته ی هر اهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می اراید

با گوشواره ی پزواک

مرغ سیاه امده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ بی تکان

لغزانده چشم را

بر شکل های در هم پندارش

خوابی شگفت می دهد ازارش

گل های رنگ سر زده از خاک های شب

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار

هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار

بندی گسسته است

خوابی شکسته است

رویای سر زمین

افسانه ی شگفتن گلهای رنگ را

از یاد برده است

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 12:50  توسط مریم_مریتا | 

پس از لحظه

بهای درازر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید

و نسیم تار و پود خفته ی مرا لرزاند

و هنوز من

ریشه های تنم را در شن رویا ها فرو نبرده بودم

که به راه افتادم

 

 

 

 

پس از لحظه های دراز

سایه ی دستی روی وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بیدارم کرد

 و هنوز من

 پرتو تنها ی خودم را

در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم

که به راه افتادم

 

پس از لحظه های دراز

پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشی نلغزیده بودم

که به راه افتادم

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از لحظه های دراز

یک لحظه گذشت

برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد

دستی سایه اش را از روی وجودم بر چید

و لنگری در مرداب ساعت یخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

که در خوابی دیگر لغزیدم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 0:42  توسط مریم_مریتا | 

پشت کاجستان برف

برف یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت

باد     اواز      مسافر      و کمی میل به خواب

شاخ پیچک    و رسیدن       و حیاط

 

 

 

من و دلتنگ و این شیشه ی خیس

 می نویسم  و فضا

می نویسم      و دو دیوار    و چندین گنجشک

 

 

 

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خوابد

 

 

 

زندگی یعنی: یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دل خوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید

کودک پس فردا

کفتر ان هفته

 

 

 

یک نفر دیشب مرد

و هنوز نان گندم خوب است

و هنوز اب می ریزد پایین اسب ها می نوشند

 

 

 

 

قطره ها در جریان

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 20:39  توسط مریم_مریتا | 
روزی

خواهم امد و  پیامی خواهم اورد

در رگها نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد: ای سبد ها تان پر خواب! سیب

                                                           اوردم سیب  سرخ خورشید

خواهم امد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار

                                      خواهم زد: ای شبنم شبنم شبنم

رهگذر خواهد گفت: راستی را شب تاریکی است

                                               کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترک بی پاست دب اکبر را بر گردن او

                                                   خواهم اویخت

هر چه دشنام از لبها خواهم بر چید

هر چه دیوار از جا خواهم بر کند

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی امد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دل ها را با

                                         عشق سایه ها را با اب شاخه ها را با باد

و بهم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 0:56  توسط مریم_مریتا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 19:28  توسط مریم_مریتا | 
سایه ی دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی پایان در نوسان بود

می امد میرفت

می امد میرفت

و من روی شن ها ی روشن بیابان

تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم

خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود

و در هوایش زندگیم اب شد

خوابی که چون پایان یافت

من به پایان خود رسیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 19:25  توسط مریم_مریتا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 18:51  توسط مریم_مریتا | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 1:7  توسط مریم_مریتا | 
((عشق)) مردمخوار است بی عشق مردم خوار است

((عشق)) نه نام دارد نه ننگ نه صلح دارد نه جنگ

((عشق)) هم جان است و هم جان را جانان است

((عشق)) قصه ی بی پایان است و عقل در ادراک ان حیران است

اصل عاشقی وصال دل است و باقی همه زحمت اب و گل

اگر بسته عشقی خلاص مجوی اگر کشته عشقی قصاص مجوی

که عشق اتش سوزان و بحری بی پایان است...

                                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 23:50  توسط مریم_مریتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از اب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بو ها پای ان کاج بلند
روی اگاهی اب روی قانون گیاه

پیوندهای روزانه
جور وا جور
قلب عاشق من
عادل دوستت دارم
?؟?؟?؟مبهم?؟?؟?؟
عاشق دل خسته
ستاره سهیل
رد پای عشق
stallin download center
داستان های مانی
عشق بی پایان
تقدیم به تو عزیز ترینم
کاملترین مرجع شعر ها و عکس ها
سلطان عشق
دچار یعنی عاشق
خفن ترین ها و بهترین ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
love
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM